سيد محمد باقر برقعى

209

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بس داغ نهاده به دل و ديده من عشق * در ديده بلا جلوه كند حسن دل‌انگيز در روز جدايى من و محبوب من و ابر * بوديم سراسيمه و حيران و گهربيز خوبان جهان بىخبر از سوز و گدازند * اى دوست ز سوز دل « درويش » بپرهيز هنرى كن ! اى ديده رهى از رهِ معنا گذرى كن * چون آينه بر صورت خوبان نظرى كن چون ژاله ، دل از لاله و گل بركن و برخيز * مأواى تو درياست ، بدانجا سفرى كن از روزنه چون ذرّه چو بينى به منازل * خورشيد بود جاى تو ، والاگهرى كن دل ، تنگ‌تر از غنچهء دلخون بهاريست * اى آه ! تو اعجازِ نسيم سحرى كن اى كوكبِ اقبالِ تو چون زهره درخشان * از كوچهء اين « بخت‌سُها » هم گذرى كن اى تير نگاهت به دلِ خسته ، نشسته * پروا ، ز غم و نالهء خونين جگرى كن هرچند كه ايمن بود از سنگِ ثمر ، بيد * كم سايه مباش و حذر از بىثمرى كن دل صاف كن از رنگِ تمنّا و تعلّق * شيرين سخنى همچو نىِ بىشكرى كن « 1 »

--> ( 1 ) - صائب فرموده است : تهى دستى سخن را رنگ ديگر مىدهد صائب * نيرزد نالهء جان‌سوزِ نى ، گر پُكَر باشد